مهد دلیران
کرم نما و فرود آ که خانه خانه ی توست
با شه ایران ز آزادی سخن گفتن خطاست کار ایران با خداست مذهب شاهنشه ایران ز مذهبها جداست کار ایران با خداست شاه مست و شیخ مست و شحنه مست و میر مست مملکت رفته ز دست هر دم از دستان مستان فتنه و غوغا به پاست کار ایران با خداست مملکت کشتی، حوادث بحر و استبداد خس ناخدا عدل است و بس کار پاس کشتی و کشتینشین با ناخداست کار ایران با خداست پادشه خود را مسلمان خواند و سازد تباه خون جمعی بیگناه ای مسلمانان! در اسلام این ستمها کی رواست؟ کار ایران با خداست باش تا خود سوی ری تازد ز آذربایجان حضرت ستار خان آن که توپش قلعه کوب و خنجرش کشورگشاست کار ایران با خداست باش تا بیرون ز رشت آید سپهدار سترگ فر دادار بزرگ آن که گیلان ز اهتمامش رشک اقلیم بقاست کار ایران با خداست باش تا از اصفهان صمصام حق گردد پدید نام حق گردد پدید تا ببینیم آن که سر ز احکام حق پیچد کجاست کار ایران با خداست خاک ایران، بوم و برزن از تمدن خورد آب جز خراسان خراب هرچه هست از قامت ناساز بیاندام ماست کار ایران با خداست "ملک الشعرای بهار" علم رسمی از کجا عرفان کجا دانش فکری کجا وجدان کجا عشق را با عقل نسبت کی توان شاه فرمان ده کجا دربان کجا دوست را داد او نشان دید این عیان کو نشان و دیدن جانان کجا کی بجانان میرسد بی عشق جان جان بی عشق از کجا جانان کجا کی دلی بی عشق بیند روی دوست قطرهٔ خون از کجا عمان کجا جان و دل هم عشق باشد در بدن زاهدان را دل کجا یا جان کجا دردها را عشق درمان میکند درد را بی عاشقی درمان کجا عشق این را این و این را آن کند گر نباشد عشق این و آن کجا هم سر ما عشق و هم سامان ما سر کجائی عشق یا سامان کجا عشق خان و مان هر بی خان و مان فیض را بی عشق و خان و مان کجا "فیض کاشانی" دور است کاروان سحر زینجا شمعی بباید این شب یلدا را "پروین اعتصامی" ***** بر آی ای صبح مشتاقان اگر نزدیک روز آمد که بگرفت این شب یلدا ملال از ماه و پروینم "سعدی شیرازی" ***** منت زلف تو طوق گردنم بادا کزو حال دلها بر تو در شب های یلدا روشنست "کلیم کاشانی" ***** بسی درازستی ای شب یلدا لیک با زلف دوست کوتاهی "قاآنی" ***** تا در سر زلفش نکنی جان گرامی پیش تو حدیث شب یلدا نتوان کرد "خواجوی کرمانی" زاهدا من که خراباتی و مستم به تو چه ساغر و باده بود بر سر و دستم به تو چه تو اگر گوشه ی محراب نشستی صنمی گفت چرا من اگر گوشه ی میخانه نشستم به تو چه آتش دوزخ اگر قصد تو و ما بکند تو که خشکی چه به من،من که تر هستم به تو چه "؟؟؟" چو بیداد کردی توقع مدار که نامت به نیکی رود در دیار ***** مردی نه به قوتست و شمشیر زنی آنست که جوری که توانی نکنی ***** نام نیک رفتگان ضایع مکن تا بماند نام نیکت یادگار ***** هر آن کهتر که با مهتر ستیزد چنان افتد که هرگز برنخیزد ***** ترک دنیا و شهوت است و هوس پارسایی،نه ترک جامه و بس ***** گرت از دست بر آید دهنی شیرین کن مردی آن نیست که مشتی بزنی بر دهنی ***** به نان خشک قناعت کنیم و جامه ی دلق که بار محنت خود به که بار منت خلق ***** به دست آوردن دنیا هنر نیست یکی را گر توانی دل به دست آر ***** قارون هلاک شد که چهل خانه گنج داشت نوشین روان نمرد که نام نکو گذاشت ***** بزرگش نخوانند اهل خرد که نام بزرگان به زشتی برد برای مشاهده ی زندگی نامه و آثار شاعراینجا کلیک کنید. به جز از عشق که اسباب سر افرازی بود آنچه خواندیم و شنیدیم همه بازی بود "عاشق اصفهانی" *** از مسجد و میخانه،وز کعبه و بتخانه مقصود خدا عشق ست،باقی همه افسانه "شاه قاسم انوار" *** گفته بودی که نگویم سخن از عشق دگر به جز از عشق،مگر هست به عالم سخنی؟ "نظام وفا" *** درون سینه ی ما نیست کینه ی احدی دلی که خانه ی عشق ست،نیست جای نفاق "صحبت لاری" *** مومن ز دین بر آمد و صوفی ز اعتقاد ترسا محمدی شد و عاشق همان که هست "بابا فغانی شیرازی" *** عاشقان را چه غم از سرزنش دشمن و دوست یا غم دوست خورم،یا غم رسوایی را "سعدی" *** قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز ورای حد تقریر است،حدیث آرزومندی "حافظ" چون سرایم غزلی در برت؛ای طرفه غزال منطق ناطقه ام؛می شود از عشق تو لال
گرکه باور نکنی هان بشنو؛ای که تویی جَ جَ جمشید مثیل و خَ خَ خورشید مثال چَ چَ چشمت؛تَ تَ تیرم؛زَزَند؛زان که بود پَ پَ پیش؛تَ تَ ترکان؛خَ خَ خونها؛حَ حلال رَرَ رند و مَ مَ مست و قَ قَ قلاش شَ شُدم تا بر آن رخ؛بِ بِ دیدم؛خَ خَ خط و خَ خَ خال مَ مَ من؛چون بَ بَ بلبل؛تُ تویی چون گَ گَ گل چَ چَ چون پس نَ نَ نالم؛کِ کِ گویی؛مَ منال فَ فَ فکری؛غَ غَ غیرت؛نَ ندارم؛هَ هَ هیچ دَدَ درس و بَ بَ بحث و قَ قَ قیل و قَ قَ قال شَ شَ شعرِ؛مَ مَ من؛با حُ حُ حُسنِ؛تَ تَ تُست حُ حُ حُجت؛کَ کمال و فَ فَ فوقِ؛جَ جمال شَ شَ شیخ وسَ سَ سید؛وَ وَ وصفت نشدند مَ مَ مثل تَ تَ تائب؛گَ گَ گنگ و لَ لَ لال "تائب اوزی" در صورتی که شعری بدین سبک از کسی خوانده اید و یا شنیده اید لطف کنید به من اطلاع بدهید."سپاسگزارم" برای مشاهده ی زندگی نامه و آثار شاعراینجا کلیک کنید. اینک که من از دنیا میروم بیست وپنج کشور جزء امپراتوری ایران است. و در تمام این کشورها پول ایران رواج دارد وایرانیان در آن کشورها دارای احترام هستند. و مردم کشورها در ایران نیز دارای احترام هستند. جانشین من خشایارشا باید مثل من در حفظ این کشورها بکوشد. وراه نگهداری این کشورها آن است که در امور داخلی آنها مداخله نکند و مذهب وشعائر آنان را محترم بشمارد.اکنون که من از این دنیا میروم تو دوازده کرور در یک زر در خزانه سلطنتی داری و این زر یکی از ارکان قدرت تو میباشد. زیرا قدرت پادشاه فقط به شمشیر نیست بلکه به ثروت نیز هست. البته به خاطر داشته باش تو باید به این ذخیره بیفزایی نه اینکه از آن بکاهی. من نمیگویم که در مواقع ضروری از آن برداشت نکن، زیرا قاعده ... شاها ز دعای مرد آگاه بترس وز سوز دل و آه سحرگاه بترس بر لشکر و بر سپاه خود غره مشو از آمــدن سـیل بـه نـاگـاه بتـرس ....................................................................................................................... یا رب تو زمانه را دلیلی بفرست نمرودان را پشه چو پیلی بفرست فرعون صفتان همه زبر دست شدند مـوسی و عصـا و رود نیلی بفرست "ابو سعید ابوالخیر" برای مشاهده ی زندگی نامه و آثار شاعراینجا کلیک کنید. باز باران با ترانه برای مشاهده ی زندگی نامه و آثار شاعراینجا کلیک کنید. اين چه شوري است كه در دور قمر مي بينم همـه آفاق پر از فتنـه و شـــر مي بينم هر كسي روز بهي مي طلبد از ايام علت آنـست كه هـر روز بتـر مي بينم ابلهان را همه شربت ز گلاب و قند است قوت دانا همـه از خـون جـگر مي بينم اسب تازي شده مجروح به زير پالان طوق زرين همه برگــردن خرمي بينم دختران را همه در جنگ و جدل با مادر پسران را همه بدخــواه پــدر مي بينم هيچ رحمي نه برادر به برادر دارد هيچ شـفقت نه پدر را بـه پسرمي بينم پند حافظ بشنو خواجه برو نيكي كن كه من اين پند به ازگنج وگهر مي بينم گر می نخوری طعنه مزن مستان را بــنـیـاد مکــن تــو حـیـلــه و دســتـان را
تو غره به آن مشو که می می نخوری صد لقمه خوری که می غلام است آن را ............................................................................................................. آنها که کهن شدند و اینها که نوند هر یک به مراد خویش یک تک بدوند این کهنه جهان به کس نماند باقی رفـتـیـم و رویــم دیـگـر آیـنــد و رونـد ............................................................................................................... ایدل غم این جهان فرسوده مخور بیـهـوده نـه ای غمان بیـهـوده مخـور چون بوده گذشت،و نیست نابوده پدید خوش باش و غم بوده و نابوده مخور " خیام" برای مشاهده ی زندگی نامه و آثار شاعراینجا کلیک کنید. اگر ایمان نباشد،زندگی تکیه گاهش چه باشد؟اگر عشق نباشد زندگی را چه آتشی گرم کند؟اگر نیایش نباشد،زندگی را به چه کار شایسته ای صرف توان کرد؟اگر میعادی نباشد،رفتن چرا؟ .......... ایمان بی عشق،تعصبی کور است و عشق بی ایمان،کوری متعصب! .......... دعا هرگز جانشین وظیفه نمی شود. .......... بزرگترین رنج،این است که آدم باشد،بدون اینکه بداند برای چه هست. .......... بزرگی و کوچکی عمل ارزش ندارد،جهت عمل است که ارزش دارد. آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی دست خود زجان شستم از برای آزادی تا مگر بـدسـت آرم دامـن وصالش را می دوم بــه پـای سـردر قفــای آزادی با عوامل تکفیر صنف ارتجاعی باز حـملـه مـی کنـد دائــم بـر بـنـای آزادی در محیط طوفان زای،ماهرانه در جنگ است نــاخـــدای اسـتـبـداد بـا خـــدای آزادی شیخ از آن کند اصرار بر خرابی احرار چـون بـقـای خود بــینـد در فنای آزادی دامـن مـحبت را گـر کنی زخون رنگین مـی توان تو را گفتن پیشـوای آزادی فرخـی ز جـان و دل مـی کند در ایـن محفل دل نثـار اسـتـقلال،جـان فـدای آزادی "فرخی یزدی" برای مشاهده ی زندگی نامه و آثار شاعراینجا کلیک کنید. بر روی ما نگاه خدا خنده میزند هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم زیرا چو زاهدان سیه كار خرقه پوش پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا نام خدا نبردن از آن به كه زیر لب بهر فریب خلق بگویی خدا خدا ما را چه غم كه شیخ شبی در میان جمع بر رویمان ببست به شادی در بهشت او میگشاید ... او كه به لطف و صفای خویش گویی كه خاك طینت ما را ز غم سرشت طوفان طعنه خنده ما زلب نشست كوهیم و در میانه دریا نشسته ایم چون سینه جای گوهر یكتای راستیست زین رو به موج حادثه تنها نشسته ایم ماییم ... ما كه طعنه زاهد شنیده ایم ماییم ... ما كه جامه تقوا دریده ایم زیرا درون جامه به جز پیكر فریب زین راهیان راه حقیقت ندیده ایم آن آتشی كه در دل ما شعله میكشد گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود دیگر به ما كه سوخته ایم از شرار عشق نام گناهكاره رسوا نداده بود بگذار تا به طعنه بگویند مردمان در گوش هم حكایت عشق مدام ‚ ما هرگز نمیرد آنكه دلش زنده شد به عشق ثبت است در جریده عالم دوام ما "فروغ فرخزاد" برای مشاهده ی زندگی نامه و آثار شاعراینجا کلیک کنید.
ادامه مطلب
با گوهرهاي فراوان
مي خورد بر بام خانه
يادم آرد روز باران
گردش يك روز دیرین
خوب و شیرین
توي جنگل هاي گيلان
كودكي ده ساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازك
چست و چابك
با دو پاي كودكانه
مي دويدم همچو آهو
مي پريدم ازلب جوي
دور ميگشتم ز خانه
مي شنيدم از پرنده
داستان هاي نهاني
از لب باد وزنده
رازهاي زندگاني
بس گوارا بود باران
وه چه زيبا بود باران
مي شنيدم اندر اين گوهر فشاني
رازهاي جاوداني, پندهاي آسماني
بشنو از من كودك من
پيش چشم مرد فردا
زندگاني خواه تيره خواه روشن
هست زيبا, هست زيبا, هست زيبا
" مجدالدين میر فخرایی، متخلص به گلچین گیلانی"


