تبليغاتX
مهد دلیران

مهد دلیران
من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست/تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی
لینک دوستان

1 - 26 آذر :

مجال من همین باشد که پنهان عشق او ورزم

کنار و بوس و آغوشش چه گویم چون نخواهد شد           "حافظ"


ما را همین بس است که داریم درد عشق

مقصود ما ز عشق تو بوس کنار نیست                         "ایرج میرزا"

پ.ن:

چون من گدای بی نشان مشکل بود یاری چنان

سلطان کجا عیش نهان با رند بازاری کند                      "حافظ"

[ جمعه بیست و پنجم آذر 1390 ] [ 13:26 ] [ اسماعیل&محمد بحرانی ]

کشتن فقط گرفتن جون طرف مقابل نیست،مردن هم فقط رفتن از این دنیای پست نیست.

اون دنیایم آرزوست"حتی اگر قعر جهنم باشه"

[ یکشنبه ششم آذر 1390 ] [ 18:18 ] [ اسماعیل&محمد بحرانی ]

به مناسبت پنجمین سالروز فوت پدرم:


من و پدرم و حافظ!:
پدرم اواخر عمرش آلزایمر گرفته بود و به نحوی مشخص بود که کم کم باید باهاش خداحافظی کنیم.
من مهرماه سال 85 دانشگاه شیراز قبول شدم و طبیعتا باید شیراز زندگی می کردم و از خونه و خانواده دور می شدم.روزهایی بود که پدرم از لحاظ جسمی و روحی ضعیف شده بود.
داداشم(امین) هم اون زمان شیراز مشغول به کار بود.روز چهار شنبه(24 آبان)امین باهام تماس گرفت و گفت فردا عصر می خوام برم شهرستان و یه سر به بابا بزنم،میای بریم؟منم گفتم:نه،آخه روز شنبه تحویل پروژه(پاسکال)دارم و خودم چهارشنبه هفته آینده که تعطیل میشم میرم و تا جمعه عصر می مونم.
همون شب(چهارشنبه) با محمد(خواهر زادم)نشسته بودیم و منم ناخوداگاه رفتم سراغ دیوان حافظ.در رابطه با پدرم فالی گرفتم،این غزل اومد:
ای خرّم از فروغ رخت لاله زار عمر/باز آ که ریخت بی گل رویت بهار عمر
...
شاه بیتش این بود:
این یک دو دم که مهلت دیدار ممکن است/دریاب کار ما که نه پیداست کار عمر
بعد از خوندن غزل شوکه شدم و به محمد گفتم من فردا صبح می خوام برم پیش بابا.محمد هم وقتی این شعر رو دید باهام هم عقیده شد و همسفر!
روز پنج شنبه با محمد رفتیم شهرستان و من عصر اون روز(پنج شنبه 25 آبان 85) ساعت شش و نیم با بابام خداحافظی کردم(لحظه ی آخر من رو بغل کرد و چند قطره اشک...)
هفته بعد دعا می کردم که بابام تا روز چهارشنبه زنده بمونه و بتونم یک مرتبه دیگه دستاشو ببوسم ولی سه شنبه(30 آبان 85) ظهر سلف سرویس دانشگاه بودم که امین اومد و گفت بیا بریم شهرستان،بابا حالش خوب نیست.وقتی رسیدیم خونه دیگه بابا نبود!و برای همیشه از خونه رفته بود!!!)
و اینچنین حضرت حافظ باعث شد من بتونم با پدرم خداحافظی کنم...
(ببخشید که درست و حسابی بیان نکردم و باعث ناراحتیتون شدم)

.........................................................

بعد نوشت:از همه ی شما دوستان عزیزم تشکر می کنم که اینقدر به من لطف داشتید.نمیدونم چطور لطف های شما رو جبران کنم.


[ دوشنبه سی ام آبان 1390 ] [ 8:6 ] [ اسماعیل&محمد بحرانی ]
من ارچه در نظر یار خاکسار شدم

رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند

                                            "حافظ"

......................................

پ.ن1:امروز یکی از بدترین روزهای زندگیم بود.

پ.ن2:چهار روز دیگه پنجمین سالروز فوت پدرمه

پ.ن3:امروز چندین مرتبه بیداد استاد شجریان رو گوش کردم و الان هم در حال شنیدنش هستم."یاری اندر کس نمی بینیم..."


[ پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390 ] [ 15:52 ] [ اسماعیل&محمد بحرانی ]

26 مهر:

این جان عاریت که به حافظ  سپرد دوست

روزی  رخـش بـبـیـنــم و تسلیــم وی کنـــم

                                                   "حافظ "

[ سه شنبه بیست و ششم مهر 1390 ] [ 13:13 ] [ اسماعیل&محمد بحرانی ]

21 مهر!:

شهریار + سعدی:

تا فکندم بسر کوی وفا رخت اقامت

عمر، بی دوست ندامت شد و با دوست غرامت

سر و جان و زر و جاهم همه گو ،رو به سلامت

"عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت

همه سهل است تحمل نکنم بار جدایی"


پ.ن:

عاشقان را بر سر خود حکم نیست

هــر چــه فرمــان تـو باشد آن کنند

                                            "حافظ"

[ پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390 ] [ 21:37 ] [ اسماعیل&محمد بحرانی ]
[ سه شنبه پنجم مهر 1390 ] [ 1:19 ] [ اسماعیل&محمد بحرانی ]
26 شهریور:

مصرع اول از محمد،مصرع دوم از من:

ای عشق عزیز عاشقت کیست بگو

هفتاد ودو ملت است،گر نیست بگو

پ.ن1:اول شهریور وبلاگم دو ساله شد.
پ.ن2:عیدتون با 17 روز تاخیر مبارک
پ.ن3:ده شهریور عروسی دختر خواهرم بود
پ.ن4:پانزده شهریور بعد از مدت ها شاد شدن رو لمس کردم!
پ.ن5:بیست شهریور بعد از ماه ها شاد شدم...
پ.ن6:بیست و پنج شهریور برام خیلی روز بدی بود(علتهای زیادی داشت.یکی از علت ها:باخت پرسپولیس)


[ شنبه بیست و ششم شهریور 1390 ] [ 0:40 ] [ اسماعیل&محمد بحرانی ]

26 مرداد:

چگونه سر ز خجالت بر آورم بر دوست

که خدمتی به سزا بر نیامد از دستم

                                                 حافظ


[ چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390 ] [ 2:31 ] [ اسماعیل&محمد بحرانی ]

26 تیر:

فراقم سخت می آید ولیکن صبر می باید

که گر بگریزم از سختی رفیق سست پیمانم

                                                                  سعدی

[ یکشنبه بیست و ششم تیر 1390 ] [ 1:3 ] [ اسماعیل&محمد بحرانی ]
درباره وبلاگ

به نام خدا
درود بر همه ی ادب دوستان
مطالب نوشته شده در این وبلاگ منتخبی است از اشعار و نوشته های ادیبان پارسی،بدون تعصب روی هیچ قوم و دین و مذهب...
از شما تقاضا دارم مرا در ارتقاء این وبلاگ یاری بفرمایید.
نامم را پدرم،فامیلم را جدم انتخاب کرد،حال راهم را خود انتخاب می کنم."دکتر شریعتی"
bahrani_esmaeel@yahoo.com

bahrani.esmaeel@gmail.com
امکانات وب
script language=javascript type=textjavascript src=httpnight-skin.comlightjslight10.jsscript