4 حکایت از عبید زاکانی
۲-شخصی دعوی خدایی می کرد،او را پیش خلیفه بردند.خلیفه گفت:پارسال اینجا یکی دعوی پیغمبری کرد او را بکشتند.گفت:نیک کردند که او را من نفرستاده بودم.![]()
۳-مردی مرغی بریان بر سفره ی یکی از بخیلان دید که دستی بدان دراز نشد و روز دیگر به سفره بازگشت.چون چند روز بر آن روش بگذشت مرد گفت:عمر این مرغ پس از بسمل شدن درازتر از عمر او در دوران زندگی است.![]()
۴-مردی حجاج یوسف را گفت:دوش تو را در خواب چنان دیدم که مگر در بهشت بودی.گفت:اگر خوابت درست باشد در آن سرا بیداد بیش از دنیاست.![]()
به نام خدا